رضا قلى خان ( هدايت )

308

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

هم مولوى كفته كه عقل چالاكى شوم * كه طفل چاليكى شوم چام بمعنى چم‌وخم است و ازين روى رفتار بناز و وقار را چميدن كويند و چاميدن نيز آمده حكيم منجيك ترمدى كفته كفتا مرا چو جان كه بآرام نيستم * كفتم كه زود خيز و همىكرد چام‌چام رشيدى كفته كه از اينجا است كه كردونى را كه كاه را از غله بدان جدا كنند چام كويند چه بواسطه حركت دورى كويا چم‌وخم دارد كاهى مىچمد چامه به وزن نامه شعر و غزل را كويند و چامه كوى شاعر است و بمجاز بمعنى خواننده غزل نيز مىآيد حكيم فردوسى كفته بدان چامه كو كفت اى ماه روى * بپرداز دل چامهء شاه كوى بتان چامه و چنك برساختند يكايك دل از غم بپرداختند حكيم سنائى غزنوى كفته سرمايهء عشقند چو بر چامه سرايند * پيرايهء نازند چو در خدمت يازند و چامهء مطلق شعر را كفته و چكامه نيز آمده من كفته‌ام بدين‌سان چكامهء پى بارنامهء * همانا ز خامهء نيارد به غير من چامين بمعنى بول و غايط است و سركين حيوانات را نيز كفته‌اند و آن را چمين نيز كويند مولوى معنوى كفته است بس كن كه هر مرغ اى پسر * كى خوش خورد انجيرتر شد طعمهء طوطى شكر * وان زاغ را چامين خر وقتى در قصيدهء كفته‌ام يارانش چمان سرو هر چمن * خصمانش جعل سان بهر چمين چانه منه باشد كه زفر نيز كويند يعنى استخوان زنخ مولوى كفته شكر حق كويد تو را اى پيشوا * آن لب و چانه ندارم آن نوا ديكر كلولهء آرد خمير كرده بود كه از آن نان بپزند چاو كاغذ پارهء بود كه وقتى كيخاتوخان مغول در ايران مىخواسته آن را رايج كند و نشده و شعرا براى خوش آمد او كفته‌اند چاو نادر جهان روان باشد * رونق ملك جاودان باشد ابن يمين كفته روان شد چو از موكب شيخ عهد * رهى ناروان ماند مانند چاو اكنون چاو و چاپ بر صنعت طبع و باسمهء خط اطلاق مىشود و بر خلاف آن چاو اين چاپ روان و داير است چاوچاو آواز كنجشك باشد در زمانى كه جانور شكارى قصد او كند يا وقتى كه بچهء او را از خانه او بردارند شمس فخرى كفته بىخانمان و بىزن و فرزند دشمنت * كنجشك‌وار دارد پيوسته چاوچاو چاوك بمعنى چكاوك مىباشد و مخفف آنست چاولى بمعنى غلّه برافشان است چاه‌يوز و چاه‌جو بهاى موقوف قلاب چندند كه بدان دلو از چاه بيرون آورند معنى تركيبى آن جوينده چاه و يوز بمعنى جوينده چنان كه مرقوم شده است نمايش اول در جيم پارسى با باى ابجد چبتن به وزن رفتن انبانچه را كويند چبغت بفتح اول و سكون ثانى و ضمّ غين نهالى و لحاف و امثال آنها كه پنبه‌دار باشند و كهنه و فرسوده شده باشد و آن را چبغوت با واو نيز كفته‌اند چنان كه كذشت چبيره بر وزن نبيره اجتماع مردم در كارى و آن نيز كذشته چبين طبقى كه از چوب بافته باشند بضمّ اول و با باى پارسى نيز صحيح است و آن در اصل چوبين بوده واو آن حذف كرده‌اند نمايش دويم در جيم پارسى با باى پارسى چپ نقيض راست مىباشد چپار هر چيز دو رنك عموما و كبوترى سبز كه خالهاى سياه و اسبى كه نقطهاى سياه غير رنك اصلى خودش بر بدن داشته باشد خصوصا كه به عربى ابرش كويند چپاغ بكسر اول نوعى از ماهى مىباشد چپچاب بالفتح آواز بوسه پىدرپى است چپر بر وزن خطر ديوارى كه از چوب و علف و نى سازند و حلقه و دايرهء كه از مردم و حيوانات ديكر كشيده شده باشد و آن خانهء چوب و علف را كپر نيز كويند و در پارسى آن اصل است و پوست پاره‌هائى را كويند كه بندبافان و نواربافان تار ابريشم و ريسمان را بر آن كذرانيده و هر مرتبه كه پود را بكذرانند و آن را بكردانند و اين قسم بند و نوار را چپرباف كويند ديكر بمعنى ديواريست كه از چوب و خاك در برابر قلعه براى تسخير آن سازند و در پناه آن جنك كنند چنان كه بسحاق كفته رخنها در سور و با روى برنج آسان كنى * كر چو ما از تختهء نان تنك سازى چپر و آن مشدد نيز آمده و بمعنى دايره و حلقه نيز آمده چنان كه جامى كفته چپّر زده مىديدم كرد تو رقيبان را * آهى زدم و كفتم تخم چپرى سوزد